تبليغاتX
خاطرات شما

هدیه یادتون نره

تقدیم با عشق

به همین مناسبت یه عکس جدید از منو بابام گذاشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:32  توسط محدثه  | 

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم

خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

فاضل نظری

 

        


                             

کودکان بی مایه ام خوانند و پیران تاجرم

کار و بار ثابتی بنده ندارم لاجرم،

شعر می سازم به این و آن سواری می دهم

من نفهمیدم خرم، اسبم، الاغم، قاطرم؟!

در حضور داوران حوزه خیلی مخلصم

در مقام نوچۀ ارشاد خیلی چاکرم

سکّه و سیگار اما روبراهم می کند

چیز دیگر هم اگر باشد به قدر یک گرم...

 روشن است ای دوستان اینجا چراغ رابطه  

من هنرمندم لذا در مخ زنی هم ماهرم

 گاه مثبت، هیئتی،گاهی سوسول و غربتی

هشت فرسخ راه دارد باطنم تا ظاهرم

هیچ خنگی جز خود بنده نچاپد شعر من

هم خریدارم خودم، هم شاعرم هم ناشِرم

سکه درمان من است از ربع و از نیمش چه باک

ربع باشد، می پذیرم، نیم باشد شاکرم

خلق می گویند فرد مُنگل و بیکاره ای است

احتمالاً راست می گویند، شاید شاعرم

              عباس احمدي

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:3  توسط محدثه  | 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی     حافظ

 

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی

نه که لیسانس بگیری و همش ول باشی

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بِکش

پسرم از تو بعید است که عاقل باشی!

اغنیا اصل کباب و فقرا بوی کباب

صرفه آن است که در فکر فلافل باشی

طرح امنیت نگذاشت شوی سرگرم و

لااقل قاطی اوباش و اراذل باشی!

کاش می شد بروی بار دگر سربازی

توی خدمت عقب کسب فضائل باشی

چند سالی تو بگردی پی بابا ننه ات

گاه چون هاچ و حنا، گاه تو چون نِل باشی

نشنوم اینکه پیِ جنس مخالف رفتی

یا که بر جنس موافق متمایل باشی!

دخترم قحط رجال است و همه می‌ترشند

سعی کن صاحب سرمایه و خوشگل باشی

زشتی ات گر ژنتیکی ست، مخور غم باید

شاهد معجزه پَن کک و ریمِل باشی

آنقدر عشوه بریزی و بمالی تا که

همه جا تابلو و نقل محافل باشی

بنشین بر لب جو، منتظر یارانه

بلکه با طرح تحوّل، متحول باشی

روزگاران غریبی است، همه گرگ شدند

نکند تکّه جامانده پازل باشی

 


 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:0  توسط محدثه  | 

                                                     عجب جای خفنی!!!

 

 ما سه نفر وقتی سر کلاس معادلات میشینیم و حس میکنیم از مغزمون استفاده نمیشه سریع به سرمون میزنه!!!

اون وقته که دیگه هیچ چیزی جلودارمون نیست!!!

نتیجه این میشه که پا میشیم میریم فیلم (دعوت) را میبینیم!!!

معمولا هم از بس زوق زده میشیم شام سلف را نمیخوریم!!!که چی بشه؟؟؟

هیچی بریم پیتزا بخوریم!!!

اگه بگم ما سه نفر تا حالا کافی شاپ نرفتیم باورتون میشه!!!

شوخی نمیکنم ها !!!باور کنید!!!

قبل از سینما رفتیم کافی شاپ!!!

موسیقی لایت!!!ادم های اون جوری!!!و ما سه نفر هم این جوری!!!

وحید عاشق هات داگ علی الخصوص این که کوکتل هم باشه!!!

مسعود هم عاشق نوشابه هست !!!

من هم عاشق هر چیزی که بتونه من را سیر کنه!!!

مثل کافی شاپ ندیده ها هر سه رفتیم جلوی پیشخان!!!

همین که قیمت ها را دیدیم.......برق از سر سه نفرمون پرید!!!

علی الخصوص وحید!!!چون مسعود به طور ویژه و من هم به طور مخصوص همیشه تلپ اون هستیم!!!

واسه این که کم نیاریم .....گفتیم هر چه باداباد!!!

خانمه هات داگ ها را اماده گذاشته بود روی پیشخان تا واسمون بیاره!!!

من هم که جوگیر !!!!بدو بدو رفتم سینی را ازش گرفتم!!!خانم اگه بذارم!!!زشته!!!

 ولی ساندویچ هاش خوب بزرگ بودن!!!

وحید که مثل ندید بدید ها سر فلفل را باز کرد و تا ته همشون را ریخت روی ساندویچش!!!

اخرش مسعود که کلی ذوق کرده بود!!!تند تند سر نوشابه را بست و سینی را با تمام مخلقاتش که فکر نکنم چیزی ازش مونده بود رفت داد به خانمه!!!

خانمه هم با پوزخند کلی تشکر کرد!!!

این جا بود که ما کلی به خودمون افتخار کردیم!!!

چون وقتی از در خارج میشدیم همه نگاه ها به ما بود!!!

 

منبع:سرکه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 3:23  توسط محدثه  | 

کاری نکن نگاه به دمپایی‏ات کنند
از روی شست پات شناسایی‏ات کنند

با دايي ات به پارك محله برو ولي
كاري نكن نگاه به زن دايي‏ات كنند

هشدار! بوي دايي خود را به خود مگير
كافي‏ست اين بهانه كه بودايي‏ات كنند

هرجا مرو براي فقط لوح ياد بود
تا در هواي كنگره هر جايي‏ات كنند

هرگز به بستري شدن خويش تن مده
بگذار تا معالجه سرپايي‏ات كنند

در بخش گوش و حلق بعيد است دكتران
كاري براي مشكل بينايي‏ات كنند

با قهوه‏ي قجر كه شنيدي چه كرده‏اند!
ترسم همين معامله با چايي‏ات كنند

هرگز به شغل عاريتي اعتنا مكن
حتي اگر ضمانت اجرايي‏ات كنند

تنها نمي‏شوي تو اگر دلبران شهر
فكري براي معضل تنهايي‏ات كنند

با مجريان مسكن شهرت فقط بگو
كاري براي مشكل بي‏جايي‏ات كنند

آري شروع مفسده از شست پاي توست!
كافي‏ست يك نگاه به دمپايي‏ات كنند!



"ناصر فیض"

منبع : وبلاگ آب و کاشی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:27  توسط محدثه  | 

دست دخترم توی دستم بود و داشتم باهاش می رفتم خونه پدر خانمم .
بهم گفت : بابا خط کشم پاره شده !!!
-: بابا خط کش که پاره نمی شه خط کشا چون چوبی و پلاستیکین می شکنن ؟!!
-: بابا می گم خط کشم پاره شده !!!
-: بابا قربونت برم تو که خط کش نداری ؟!!!
-: تو به من نگاه کن !!!(به شلوارش اشاره کرد و با عصبانیت ادامه داد) خط کشم .. خط کشم پاره شده !!!
داشتم می مردم از خنده
خونه که رسیدم به خانمم گفتم : خانم خشتک بچه رو بدوز !!!

اعترافات یک مجرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:29  توسط محدثه  | 

 

 

وصلت ما از ازل یک وصلت نا جور بود

من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود

بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم

گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود

میوه می خوردیم و کلا  سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند

این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن

اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گر چه یک اصل مهم در زندگیست

انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصا ، صورتا ، فهما  فقط

هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده ، گرفته بی خیال

حیف از شانس بدم دامادشان مامور بود

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس

شاهدم ناصر سه کله با کرم وافور بود

زن اخ است و مایه درد و بلا با این وجود

می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:16  توسط محدثه  | 

                             ببینید حالا من چی کشیدم!!!

من اصولا ادم وقت شناسی هستم!!!

واسه همین هم هیچ وقت از اتوبوس جا نمی مونم!!!

اما نمیدونم چی شد که امروز هوس کردم ۵ دقیقه بیشتر بخوابم!!!

باور کنید همش ۵ دقیقه بود!!!

یهو دیدم اتاق خالیه وبچه ها که همیشه تا لنگ ظهر خواب بودن همه رفتن!!!

چی کار کنم چی کار نکنم !!!

تند تند لباس خودم را  با شلوار میلاد و یک لنگه از جوراب یکی از بچه ها که تلپ اتاق شده بودپوشیدم!!!

حالا من را تصور کنید که له له میزدم واسه رسیدن به اتوبوس !!!

از بس  اتوبوس پر از ادم بود شده بود مثل یک نقطه سیاه!!!

در جلو که اصلا جا نبود!!!چاره ای نبود واسه اولین بار هم که شده بود باید از در عقب سوار می شدم!!!

در عقب هم بدتر از در جلو!!!

دیگه اتوبوس داشت حرکت میکرد!!!

من هم که در زندگی اصولا ادم زرنگی هستم اول کیفم را دادم جلو تا خودم با فشار هم که شده سوار  اتوبوس بشم!!!

اما زهی خیال باطل!!!

راننده محترم در را بست و تا اخر گاز داد!!!

منم بین در گیر کردم و یک پام هم روی زمین بود!!!

از خوش شانسی من از بس فشار در زیاد بود نای داد زدن هم نداشتم!!!

توی حرکت برای این که پاهام روی زمین کشیده نشه مجبور بودم همراه اتوبوس لی لی کنم!!!

از قرار معلوم اقای راننده با یک راننده خانم کل میندازه که مگه از روی  جنازه من رد بشی بتونی سبقت بگیری!!!

دخمر خانم ها هم که همیشه در طول تاریخ هوای ما پسر ها را داشتن !!!کم نیاوردن و تا تونستن بنده را از متلک های سراسر خنکشون محروم نکردن!!!

-دیگه چیزی نمونده  طاقت بیار ایستگاه بعدی سر راهمون !!!

توی ایستگاه راننده چون تازه حال و روز من را دیده بود!!! از هیچ کمکی کوتاهی نکرد و فوری در را زد!!!

که ای کاش نمی زد!!!

بین هوا و زمین بودم واز پشت داشتم میخوردم زمین !!!

اما یهو مثل این که توی هوا معلق موندم!!!

گفتم دم عزراییل گرم اومده کمک!!!

دستم و گرفته بود و ول نمیکرد !!!تعریف ازش نباشه دستاش در عین سردی خیلی لطیف بود!!!

 باخودم گفتم اگه دستام زیادی هم تو دست عزراییل باشه کار دست خودم میدم!!!

حالا از ما که میخواستیم دستمون جدا کنیم و از اون که ول کن نبود!!!

سرم بردم بالا لااقل چهره معصوم منو ببینه کوتاه بیاد!!!

اما عزراییلی در کار نبود !!!کار خدا را نگاه کن!!!

یه فرشته را مامور مراقبت از من کرده بود!!!

یکی از دختر خانم ها مرام گذاشته بود و دست ما را بین زمین و هوا گرفته بود!!!

خدا همین طور که دست ما را توی دستش گذاشت!!!

دست اون را هم تو دست یکی بهتر از ما بذاره!!!

اما نمی دونم چرا اصرار من را که میبینه دستم و ول میکنه ومن هم پرت می شم روی زمین!!!

اخه یکی نبود بهش بگه:اخه من نادان تو دیگه چرا !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3:19  توسط محدثه  | 


كوچولو كه بودیم،بعد ظهرها كه همه ميخوابيدن ما از فرصت استفاده ميكردیمو..ميرفتیم توي حياط آب بازي
مدتها اين عمليات  مخفيانه انجام ميشده
كه يه روز يكي از آدماي مامانمون ما رو ميبينه و ما لو ميريم
خلاصه مامان ما هم مياد مثلا جلو فضولي ما رو بگيره
به ما ميگه....(اگه آب بازي كني ....آب ميبرت توي راه آب....)
خلاصه مياد ابروشو درست كنه چشمشم ميزنه كور ميكنه
چون از اون موقع به بعد بنده به هيچ عنوان پا توي حموم نميگذاشتم
ومادر گرامي ما براي حموم بردن ما مجبور بودند به زور متوسل بشن و هزار مصيبت ديگه
چون تا پاي ما به حموم ميرسيد جيغ و دادو فرياد  بنده بلند ميشد كه.....نه....نه.....كمك...الان منو آب ميبره توي  راه آب
خوب ديگه بچه بوديم به اين كه چه جوري از راه آب اونقدري  رد ميشيم فكر نميكرديم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:35  توسط محدثه  | 

اينقدر كه دوستان محبت دارنو در جمع آوري خاطرات منو ياري ميكنن
منم مجبورم خاطرات غير جالبم رو هم به نمايش بگذارم
ديگه مجبوريد تحمل كنيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:31  توسط محدثه  |